![]() |
![]() |
|
| فصلي براي انديشه اي نو................ براي تو كه در جستجويي |
|
در ميان هر سيب دانه ي محدودي است در دل هر دانه سيب هاي نا محدود چيستانيست عجيب دانه باشيم نه سيب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 6:28 توسط سهند |
|
روزي سوراخ كوچكي در پيله ظاهر شد آنگاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد كه خسته شده است و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر، پروانه گشوده ومستحكم شود و از جثه ي او محافظت كند . اما چنين نشد! در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند . آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود ، تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد. گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم
اگر خداوند مقرر مي كرد كه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ، فلج مي شديم ، به اندازه ي كافي قوي نمي شديم وهرگز نمي توانستيم پرواز كنيم. من نيرو خواستم و خدا بر سر راهم مشكل قرار داد ، تا قوي شوم . من دانش خواستم و خدا مسائلي براي حل كردن به من داد . من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفكر و زور بازو دادتا كار كنم . من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد ، تا آنها را از ميان بر دارم. من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند . من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم. «من به آنچه خواستم نرسيدم...... اما آنچه نياز داشتم به من داده شد.» نترس با مشكلات مبارزه كن و بدان كه مي تواني برآن ها غلبه كني.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 5:51 توسط سهند |
|
|
1700سال است كه همه ي هنرمندان ،چهره نگاران ،پيكره سازان بشر در نشان دادن سيما و حا لت مريم هنرمندي هايي اعجاز گر كرده اند . اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندي ها همه در طول اين قرن هاي بسيار ،به اندازه ي اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاي مريم را باز گويند كه: «مريم مادر عيسي است» و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم ، باز در ماندم ، خواستم بگويم فاطمه دختر خديجه است . ديدم فاطمه نيست خواستم بگويم كه : فاطمه دختر محمد (ص) است . ديدم فاطمه نيست خواستم بگويم فاطمه مادر حسنين است . ديدم فاطمه نيست خواستم بگويم فاطمه مادر زينب است باز ديدم كه فاطمه نيست نه، اين ها همه است و اين همه فاطمه نيست . فاطمه،فاطمه است برگرفته از كتاب فاطمه ،فاطمه است دكتر علي شريعتي شهادت مظلومانه خانم فاطمه زهرا(س) بر تمام شيعيان تسلت باد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:48 توسط سهند |
|
|
خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آنجايي كه بايد ساعات بسياري را منتظر مي ماند،كتابي خريد.البته بسته اي كلوچه نيز با خود آورده بود. بر روي صندلي اي در آن اطراف بود در كنار يك خانم نشست. آن خانم نيز مشغول خواندن مجله بود . وقتي او اولين كلوچه اش را برداشت آن خانم نيز يك كلوچه بر داشت . در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد اما هيچ نگفت.فقط با خود فكر كرد:" عجب رويي دارد،اگر امروز از دنده ى چپم بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگر از اين جرأت ها نكند.!" هر بار كه او كلوچه اي بر مي داشت آن خانم نيزبا كلوچه اي از خود پذيرايي مي كرد.اين عمل او را عصباني تر مي كرد اما نمي خواست از خود عملي نشان دهد. وقتي آخرين كلوچه باقي مانده بود با خود فكر كرد:" حالا مي خواهد چه كار كند؟؟"سپس آن خانم كلوچه ي آخر را نصف كرد و نيمي از آن را به او داد. ديگر صبرش سر آمده بود كيف و وسائلش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتي در صندلي هواپيما قرار گرفت خواست عينكش را بردارد در نهايت تعجب ديد كه بسته ي كلوچه اش دست نخورده آنجاست . تازه يادش آمد كه اصلا" بسته ي كلوچه اش را در نياورده بود. خيلي از خودش خجالت كشيد. متوجه شد كه كار زشت در واقع از خود او سر زده بوده و آن خانم با كمال آرامش از او پذيرائي مي كرده اما حال ديگر زماني باقي نمانده بود كه او در مورد رفتارش توضيحي بدهد....يا عذر خواهي كند! 4چيز هرگز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده باشد. حرفي كه از دهان خارج شده باشد. فرصتي كه از دست رفته باشد. زماني كه سپري شده باشد!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:44 توسط سهند |
|
|
من خوب و بد را شناخته ام، گناه و تقوا را عدالت و بي عدالتي را. از قضاوت گذر كرده ام و خود قضاوت شده ام. از تولد گذر كرده ام، از غم و شادي دوزخ و بهشت و سر انجام دريافتم من بخشي از هر چيزم و هر چيز از من است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 5:48 توسط سهند |
|
|
سلام اي سال نو اي وامدار لحظه هاي روشن فردا خداحافظ تو را اي كهنه سال ،اي خاطرات شاد و نا زيبا سلام اي سبزي و آب زلال و سايه هاي بيد هلا اي آفتاب پاك پر اميد خداحافظ تورا يلدا و شب هاي زمستاني سلامم بر تواي سالي، كه مي آيي درودم بر تو اي فصل شكفتن آشناي با طراوت، مهربان ميلاد باريدن خداوندا بگردان چون بهاران حال من را ، سوي آن حالي كه مي داني به جان سرو ف زيبا سبز خواهم شد بسان قاصدك ها ، من رها از غصه خواهم شد شما را حوض ابي ابر بغض آلوده اي زيبا كلام ناودان قصه گو من دوست مي دارم سلامم اي كوچه هاي شسته از باران كنون اي مهربانان ، ياد ياران ، ياد ياران خداحافظ ذغال رو سياه افكار سرما خورده محبوس گذر كردم سياووش گونه پروازي فراز آتش و خرسند از پاكي خدايا، كاسه ي تقدير آوردم و نجوا گونه، قاشق مي زنم تا صبح عطا كن قسمت من را تو بهروزي به قدر ظرف من ، نه قدر مهر چون تو معبودي كريما ، روزي ام را عاشقي فرما خدايا ، قطره اشكي عطايم كن ببارم گاه گاهي رو به درگاهي خدايا ، سال ها و لحظه هاي رفته ام ، رفتند مرا تو اينك ، تو سال و لحظه هاي با سعادت ، هديه ام فرما
بهار ۱۳۸۷ بر تمامی ایرانیان خجسته باد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:45 توسط سهند |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
روزي كه به دنيا آمدي خدا همه وفور نعمت در كاينات رابا بخششي كبريايي به تو هديه داد.فرشته اي به نام مادر را ،كه مظهر عشقي بي توقع است،بر بالينت نشاند... گهواره پيچيده در حريرت را دستان پر مهر پدر،نرم به خواب دعوت مى كرد.هر آنچه آموختي ،با نگاه پر عطوفت معلم بر سينه ات جاي گرفت. ترانه باز باران با ترانه با گهر هاي فراوان... زير گنبد رنگين كمان هر بهار سقف فلك را چراغاني مي كرد... و تو با برگ هاي تازه سبز مي شدي و با خزان برگ ها رنگ نارنجي شان را زير گام هاي رشد،به تماشاي آب شدن تمام يخ هاي زمان مي نشستي... در روزگارت،هيچ لحظه اي ناپديد نشده و اگر همه راز ها را آشكار نمي بيني پنجره ديد خودت را ببند.... دق الباب بر در خويش كن و.... از آنچه بي ريا عطا شده بياموز كه همه خواست خداست آن شكرگزاري است كه با مهر بر لب نجوا شود.... هر قدم كه بسوي يك چشم منتظر برداري هر احساسي كه بر صورت بنمايي يك تشكر از خداست،كه آن هم بي جواب نخواهد ماند... وقتي پاداش در مهرورزي خلاصه مي شود و بس... به خودت ببال كه مي بيني ،مي فهمي و مهر الهي در وجودت ريشه دارد. اگر بتواني بيشتر بنگري ،كمي بيشتر هم ساده خواهي بود ،و كمي بيشتر مهربان و با گذشت روزگارت را سپري خواهي كرد. حركت به سوي نور شتاب نمي خواهد ،مركب عشق را مي طلبد
بگذار تمام انرژي تو در نگاهي پر مهر مشتاق بخشيده شود... عشق اگر در همه وجودات جريان داشته باشد،تو را به رقص وا مي دارد و لحظه اي فرا مي رسد كه روحت،اسير پيكري سخت نيست.... همه در دل تو جاي خواهند گرفت و رقص شادي ديگران همه آنچه بخشيده اي را به هزاران برابر دريافت خواهند كرد.و تو با تجلي خويش،مرزي باقي نگذاشته اي.... همين جا و هم اكنون مهربان باش،شكر كن و با شور مهر بخشيدن ، زندگي كن!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:13 توسط سهند |
|
|
§ اگر براي رسيدن به خوش بختي منتظر آينده اي،زود دير مي شه. § اگر براي تغيير اوضاع منتظر معجزه اي،زود دير مي شه. § اگر به جاي راهكار به دنبال مقصري زود دير مي شه . § اگر اميد را از رويا هات،اراده را از تصميماتت و هدف را از انديشه هات دريغ كني،زود دير مي شه. § اگر هدف بزركي را از زندگيت پاك كني ،زود دير مي شه . § اگر براي دلجويي از يك دل شكسته زود عمل نكني،زود دير مي شه.
§ اگر طعم عميق و شيرين فرصت هاي بي كران زندگي رو تو لحظه هات نچشيده باشي،زود دير مي شه. § .اگر وقتي كه بايد به خدا پناهنده شي ،به گناه تسليم بشي، زود دير مي شه. § اگر شادي هاي امروز را به بهانه ي كم ارزش بودن نديده بگيري و غصه هات را زير ذره بين بگذاري ،زود دير مي شه.
§ اگر براي به دست آوردن فرصت هاي طلايي به دور دست ها خيره شوي،زود دير مي شه. § اگر به جاي پرسيدن چه طور مي توانم وضع را بهتر كنم دايم از خودت بپرسي چرا من؟چرا براي من؟،زود دير مي شه. § وقتي پشت و پناه و تكيه گاهي مثل خدا داري،اگه به كسي يا چيزي ديگر اتكا كني،زود دير مي شه. الان وقتشه ،زود باش كاري كن .يادت باشه ،زود دير مي شه |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 7:21 توسط سهند |
|
|
يااباالفضل يااباالفضل يااباالفضل ياحسين ياحسين ياحسين خداوندا امر فرمودي، نا فرماني كرديم،نهي فرمودي، باز نايستاديم ، ياد آوردي ، به فراموشي سپرديم، بينا كردي ، ناديده گرفتيم،پرهيز دادي ، تجاوز نموديم، و اين پاداش نيكي تو به ما بود. «بر گرفته از زيارت ناحيه مقدسه» |